پیام تبریک عید
دل بر غم و غصه بسته باشد
از کینه همیشه رسته باشد
این است پیام اول سال:
نوروز شما خجسته باشد
دل بر غم و غصه بسته باشد
از کینه همیشه رسته باشد
این است پیام اول سال:
نوروز شما خجسته باشد
تمـام رازهـا گردد نمـایان
بده بر ناشناسی ها تو پایان
اگر خواهی که بشناسی که هستم
«حسن» جان بر خودت یک «لو» بچسبان!
**********************************
گویا چراغ رابطه خاموش کرده ای
من مهدی ام چه زود فراموش کرده ای!
ما را به یک کلاف به یک نان فروختند : « بیابانکی»
از آن جا که من هم فروخته شدم ، گفتم با بیابانکی عزیز همدردی کنم:
ما را چقدر ساده و آسان فروختند
در قحط سال عاطفه ارزان فروختند
ما را به هر بهانه به هر روز و هر زمان
در ماه مهر و آذر و آبان فروختند
ما را به ساعتی اضافه کار کوفتی
مشتی حقیر فاقد ایمان فروختند
شاید گرسنه اند که اینسان گدا صفت
اکنون مرا به تکه ای از نان فروختند
آسوده باش و غم مخور این کاسه لیس ها
ایمان و دین خویش به شیطان فروختند
دیدی معاونت به چه قیمت حراج شد؟
ناصر ! مرا به قیمت ارزان فروختند
در اولین هیاهو
آغاز بی سرانجام
در لحظه ای که آدم
افتاده بود در دام !
یارب چه آفریدی
بی او نمی توان زیست
با او نمی توان زیست !
چون آینه ای پر از صداقت هستی
با آینه های بی ریا هم دستی
با این همه پاکی و صداقت ای دوست
بیهوده مگو چرا به من دل بستی
از دوری تو غم زده و محزونم
با بودن تو ولی کنون مفتونم
آغوش تو نرم بود و از گرمی پر
از بابت بوسه هایتان ممنونم!
جیب های من
ته کشیده است
جیب های وصله دار من
بوی نم گرفته اند
من که بار زندگی به دوش خود کشیده ام
تازه طعم فقر را چشیده ام
من تمام دخل خویش را
خرج کرده ام
دخل من در آمده
بس که قسط وام می دهم
گر چه وضع مالی ام
مثل وضع مردم همین حوالی است
دست های من
مثل کله ی تو خالی است!
پر نمی شود
چوب خط عاشقی
پس بیا دوباره پر کنیم
از صفا و دوستی
فضای سینه را
پس بیا دوباره خط زنیم
از فضای خانه
قهر و کینه را
من نغمه غم فزا اگر می خوانم
تا آخر عمر در قفس می مانم
باغصه قرارداد دارد دل من
من بیشه تیشه خورده را می مانم
غزل-حماسه ای از زنده یاد حسین منزوی:
ای خون اصیلت به شتک ها ز غدیران
افشانده شرف ها به بلندای دلیران
جاری شده از کرب و بلا آمده ...وآنگاه
آمیخته با خون سیاووش در ایران
ای جوهر سرداری سرهای بریده
وی اصـل نمیـرندگی نسل نمیـران
خرگاه تو می سوخت در اندیشه ی تاریخ
هر گاه که آتش زده شد بیشه ی شیران
آن شب چه شبی بود که دیدند خلایق
نظـم تـو پـراکنـده و اردوی تـو ویــران
وان روز که با بیرقی از یک تن بی سر
تا شام شدی قافله سالار اسیران
تا باغ شقایق بشوند و بشکوفند
باید که ز خون تو بنوشند کویران
تا اندکی از حق سخن را بگزارند*
باید که ز خونـت بنگـارند دبیران
***
حد تو رثا نیست عزای تو حماسه است
ای کاسته شان تو از این معرکه گیران
*بگزارند:ادا کنند
دلتنگی ام را می تکانم باز،درکوچه های خسته ی تکرار
حرف دلم را می زنم با خود،درکوچه های تنگ بی دیدار
دستان سردم را نمی گیرند،اینجاپناهی نیست،راهی نیست
بیراهه های مملو از درد است،بیراهه های سرد و ناهموار
مشکل توان اینجا دمی آسود،باری ز دوش خستگی برداشت
در کوچه های بی حضور تو،درکوچه های خسته وبیمار
این لحظه ها تا کی شود تکرار،این بی تو بودن های بی معنی
برگرد تامعنا بگیرد عشق،من خسته ام از این همه تکرار
باخنده های خود شکوفا کن لب های پر اندوه را اینک
تفسیر ناب عشق چشمانت،معنای انسانی،پر از ایثار
من سجده می کردم در آن لحظه ،در پای تو شیطان اگر بودم
در پای تو ای منتهـای مهر،در پای تو ای از صفا سرشار
در انتظار دیدنت با شوق، این چشم ها بر راه خواهد ماند
این چشم های مست دیدارت، این چشم های تا ابد بیدار
رفتی ز من اگر چه دلم بی گناه بود
آئینـه وار منتــظـر یـک نگــاه بود
بی توشکست گرچه ولی درغبارخویش
سنگ صبور هر دل پر درد وآه بود
پربود صفحـه دلـت ازنـور وآینـه
اما دلم به پیش تو یک روسیاه بود
گاهی نگاه سرد تو هم ای قرار دل!
در تنگنـای مهـر مرا نـور مـاه بود
اما چه سود رفتی وحال غزل گرفت
اینجا دلم بدون تو بی تکیه گاه بود
رفتی، شکست حرمت لبخندهایمان
اما همیشه گوشه چشمم به راه بود
باور کردنی نبود اما...
او رفت وجامعه ادبی کشور را در سوکی سنگین فرو برد
همو که می گفت:
خسته ام از آرزوها آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی بالهای استعاری
لحظه های کاغذی را روز وشب تکرار کردن
خاطرات بایگانی زندگی های اداری...
روی میزخالی من صفحه بازحوادث
درستون تسلیت ها نامی از مایادگاری
خدایش بیامرزاد
با یادتوباجنون وغم هم کیشم
بیزار از این زمانه واز خویشم
کم مانده که از زندگی ام سیر شوم
وقتی به قیافه تو می اندیشم
افتـاده دلـم ز غـم به روغـن سوزی
این گونه مبـین که خوارچون خارشدم
من دلقـک سیــرک شهـربودم روزی
به حسین بیات زارعی معلمی عاشق پیشه و همکاری نجیب وبا احساس که سعدی را به من شناساند اوکه رفتن را برگزید خدایش بیامرزاد
توآیه های شکفتن را
برای من خواندی
و راز های شکوفایی را
برای من گفتی
تو جاودانه ترین آیه ای برای دلم
- برای دین ودلم -
ستاره های دوچشمم
همیشه در سو سو
نشانه ای زتو ای مهربان
چه شد؟
کجاشد؟
کو؟
برای من تو
سرودی
توجاودانه ترین جاری زلال
چون رودی
که عاشقانه تا دریا
تو راه پیمودی
بیا
بیا که دوباره
طنین گام های تومی پیچد
به کوچه ها در باد
منم
منم این تاهمیشه درفریاد
ولی یگانه من
تویی تا همیشه
در این یاد
من میان این همه دروغ
من میان این همه فریب
بین رفتن ودرنگ مانده ام
روزهای سرد انتظار
روزهای بی ترنم و ترانه و نسیم...
روزهای در غبار بی کسی
کوچه های تنگ غربت وغروب بی حضور تو
واژه واژه شعر می شوم
شهرهای تب گرفته وملول
تب سروده های من
طعم تلخ درد می دهند
من دلم گرفته است
مثل ابرهای ناگهان یک بهار
حرف های من
ساده وصمیمی است
مثل حرف های کودکان این دیار
آری! این منم
خسته و شکسته ام از این همه غبار
زیرخط فقرعشق
ما همه به فکر نان
زندگی همیشه جاری است
زندگی ولی بدون تو
بدون تو...
باورش ...
نمی توان ...
با وامی ازبانوصدیقه حسینی اگرچه به پای غزل ایشان که اصلا هم غزلگیجه نیست! نمی رسد:
پشت پرچین سادگی هستم مثل تصویر ناب نقاشی
عاری ام!آری!ازدورنگی هاساده چون نقشهای یک کاشی
باختم من تمام خودرا تو بردی ازمن تمام هستی من
اندکی بادلم مداراکن هستم اینک هنوزیک ناشی
خوانده ای نقش ساده دل را رازهای مگوندارم هیچ
من کنون زیرذره بین توام درکتاب دلم به کنکاشی
ای صمیمی ترازخودم بامن باتو پر شدتمام فاصله ها
توی بوم وجود من ای کاش رنگ زیبای زندگی پاشی
توی حوض نگاه من افتادعکس ماه دوچشم روشن تو
طعم شیرین زندگی دارندچون تو نور دودیده می باشی
کودکم ـ این غزل که می بینی ـ ساده شدمثل مادرش"فریاد"
مانده ام درحصـار قافیه ها ساکت وسـرد مثـل یک کاشی
گویندفرشته ای دراین شکی نیست
پرسندزمن که رازاین زیباچیست؟
فهمیـدن رازچشـم دریـاصفتـت
چون جدول تاهمیشه حل ناشدنی است
کتاب چشم های توخطی مبهم به تن دارد
ومن وامانده ام درآن اگربامن سخن دارد
اگرچه فصل فصل آرزوهایم همه زرداست
تنت آغشته بانور وشمیم یاسمن دارد
منم تو تومنی من در توگم تودرمنی پیدا
وخونم درتومی جوشد هوای ما شدن دارد
اگر چه درتوام هر لحظه وپیچیده ام درتو
نمی دانم چراچشمت سخن از تو ومن دارد
«تورامن کشف خواهم کرد»با من گفتی ورفتی
نگاهـم راتوگفتی ردپای اهـرمن دارد
منم،آری منم این،درتنم ابلیس جا دارد
هزاران وسوسه درتاروپود من وطن دارد
نمی پرسی چگونه هست آیا حال وبال من؟
منم خسته سراپا وین دلم زخمی کهن دارد
به چشمت رازهامی بینم ودرمانده از خواندن
که در هر حرفی ازسطرش خطی مبهم به تن دارد
بی تو تمام حوصله سرریز می شود
دل از سکوت و دلهره لبریز می شود
ساعت حدود اشک شد و شک و واهمه
بی تو هـوای خانه غم انگیـز می شود
در امتداد ثانیه ها در سکـوت سـرد
حتـی هـوای خاطره پاییـز می شود
این خسته دل خزان زده در لابلای غم
همچون مترسک سر جالیز می شود
من مانده ام بدون تو تنها و بی شکیب
آری تمام حوصله سر ریز می شود
در وادی چشـم های تـو جـا مانـدم
درعمـق نگاه مسـت و زیبـا مانـدم
من ماندم و بی قراری و دوری تو
دیدی که چگونه بی تو تنها ماندم؟!
بادشمن من همیشه همدردی کرد
رفتـار زننــده وبـــد وسـردی کــرد
آن روز چقدر فحش ناموسی داد
پا بر سردل گذاشت نامردی کرد
تقدیم به کودک خواهرم یلدا که امشب تولد اوست:
باز آمد نام یلدا
کودکی شیرین وزیبا
خرم وخوش
در میان دیده هایم
عکسی ازیلدا هویدا
دست هایت بوی باران
چشم هایت بوی دریا
بوی یاس وبوی نسرین می دهد
ای طراوت
ای ترنم
ای ترانه
ای چراغ وچشم خانه
ای خدا در چشمهایت
ای همه زیبا
خدا پشت و پناهت.
تقدیم به آرش «فرشته کم خور»:
باز دل وسوسه کرد ازتو سرودم آرش
گشت در شوق سرا پای وجودم آرش
خانه خاطرم ازیاد تو آبــاد شــود
ای فدای تو همه بود ونبودم آرش
در دبستان دلت نیست بجز مهر وصفا
کاش شاگرد دبستان تو بودم آرش.
همیشـه بوی تو دارد هوای خانه من
تو ای تمام وجـودت صفـای خانه من
تویی تمام وجـودم تمـام بود و نبودم
که یاد ونام تو نوری است برای خانه من
منم که بی توسرابم،اگرچه معنی آبم
تویی تو عین صفا در جفای خانه من
همیشه چشمه یادت درون من جوشد
اگرچه یاد توباشد ورای خانه من
چنان محبت تو درنهاد من جاریست
ندانمت که کجایی کجای خانه من
خندید زمین به صورت وریش همه
افتاده زمان چوگـرگ درمیش همه
وقتی که قطـار زندگـی پنچـــر شـد
دهــقـان فـداکـار شـدم پیــش همه
همـواره فقـط تو را صدا می کردم
یادر دل خــود خدا خدا می کردم
آن روزکه حلقه رابه من پس دادی
ای کاش سرت زتن جدا می کردم
همواره به ناز و صد ادا می گردی
من اول راهم و تو برمی گردی
هرچند دودل شدم ولی می پرسم:
آیا توعروس مادرم می گردی؟!
درچشم های توجا ماند یک باردیگرنگاهم
دادم دلـم را نویدی شاید شوی تکیـه گاهم
تکرارآیینـه ها بود درچشـم افسانه وارت
گویی درآن بی اثربود ایـن ناله واشک وآهم
یک لحظه رفت ازنگاهم تصویرمهتاب وارت
دربیم ودراضطـرابم تـرسـم نبخشـی گناهـم
هستی تو،اما نه با مـن،آلونکم ازتوخالی است
این آه پرشعلـه من تـرسم بسـوزد تو را هم
من آرزودارم ای گل تا بوکنم آن تنت را
یا لااقـل درتـوافتـد یک بـاردیگـرنگـاهـم.
من درغم وغصه ام تواما شادی
پوچـی تو واصـلاً زتباربادی
وقتی که خبررسیـدرفتی بی من
گویی چک بی محل به دستم دادی!